به لطف نگاه پر از مهر خود
******************** دل تک تک بانوان را ببرد
که ناگه گیوم یونگ را باز دید
******************** کزان دیدگان آتش و خون چکید
نگفتا سخن هیچ تا باز گشت
******************** بر آئینه دل قهر و کین باز گشت
به درمان بانو برفتا که دید
******************** که چویی همان دیو خوی پلید
همو کز جفا مادرش خاک کرد
******************** همو بانو هن را به غم یار کرد
کنون بانوی منشی ها گشته است
******************** به آزار نیکان کمر بسته است
ولیکن نگفتا سخن تا که بعد
******************** کند جهد تا اختر آید به سعد
بگشتا به دنبال خواهر دگر
******************** که گیرد همی تنگ او را به بر
چو یونسگ را در عبادت بدید
******************** بر آئینه قلب او غم بدید
دو چشمش حدیث بهاران بگشت
******************** که باران پاکی به چشمش نشست
چو خواهر به تنگی در آغوش کرد
******************** نظر بر دو چشمان آهوش کرد
حدیث سفر را بدو گفت باز
******************** که این قصه باشد طویل و دراز
کنون باید از پیش تو من روم
******************** که بر حال بانوی خود بنگرم
ملکه بگشته کنون زار و زرد
******************** روم تا رها سازم او را ز درد
چو یانگوم به پیش ملکه رسید
******************** به لبهای چون خون او بنگرید
ز نبضش همی حس سن را شنید
******************** به ذهنش همی شک بیامد پدید
به شین بی بگفتا تو هم یافتی
******************** که تشخیص دارد کم و کاستی
نباشد یکی حرف یولی و نبض
******************** نخواهم که گردد همی قصه درز
چو شین بی یکی قصه را بر گرفت
******************** به ذهنش دگر آتشی در گرفت
پس از مدتی فکر و اندیشه گفت
******************** که رهکار این پیش استاد جست
چو در پیش استاد این نکته گفت
******************** بدو گفت استاد باشد درست
چو در جمع یانگوم سخن باز کرد
******************** همه حاضران غرق افکار کرد
چو استاد این طرح را کار برد
******************** یولی از حسد فتنه در کار برد
بگفتا چو این حکم از من نبود
******************** نخواهم که سوزن بیارم فرود
همان کس که این طرح را گفته است
******************** همو باید این سوزن آرد به دست
چو یانگوم شنید این سخن فکر کرد
******************** همه ترس و وحشت ز خود دور کرد
به دستش گرفتا یکی تیز تیر
******************** به دستان آن گوهر آورد زیر
چو بر پای او سوزنی کرد تو
******************** همه قصر گفتند احسنت سو !!
بباشد چنین قصه تو گوش کن
******************** دگر غصه ها را فراموش کن
چنین است رسم سرای سپنج
******************** گهی عیش و نوش و گهی درد و رنج
بباید چو یانگوم بگردی دقیق
******************** نکن همت و سعی و کوشش دریغ
چو خواهی که باشی به هر در امیر
******************** نباید به هر بند گردی اسیر
تفکر کن و چاره جویی بکن
******************** ز سستی و خواری تو دوری بکن
جهان عرصه عبرت آموزی است
******************** شکست اولین گام پیروزی است
بباید کنی راست آن قامتت
******************** بباید کنی پاک از غم دلت
چو تو خود کنی فکر خود دون و خوار
******************** طمع از کسی بهر یاری مدار
بکن پاک از هر غم اندیشه ات
******************** ببر از همه بند ها ریشه ات
رها شو چو خورشید در آسمان
******************** بدان سان نظر ساز بر این جهان
که این سازه چون موم در مشت توست
******************** به هر سان کنی فکر آن سان به توست